اشعار روز عرفه (4)



ویژه نامه روز عرفه,شعر در مورد روز عرفه

اشعار روز عرفه 

 

تا که از سوي حق آواي بيا مي آيد

وسط روز گدا پشت گدا مي آيد 

 

هاتفي زد به روي شانه ام و گفت بيا

از شفاخانه حق بوي دوا مي آيد

 

وقتي يک کوه گنه با پر کاهي پاک است

از گنه کار نپرسيد چرا مي آيد 

 

ناله ها از سر اين است که بي چيز شدم

کيسه زر که فرو ريخت صدا مي آيد 

 

حج نرفتم ولي يک لک لبيک حسين

از همين جا که بگويم خدا مي آيد 

 

رخت احرام نبسته همه محرم شده ايم

خودمانيم سپيدي چه به ما مي آيد

 

آنقدر جرم و خطا سرزده از ما که فقط

به تو بخشيدن اين جرم و خطا مي آيد 

 

عرفات است ولي هرکه بگويد يا رب

پاسخش از طرف کرب و بلا مي آيد 

 

وقت قرباني زهرا شده در کرب و بلا

خواهرش ديد که خنجر زقفا مي آيد

 

اشعار روز عرفه , روز عرفه

اشعار تبریک روز عرفه 

 

کیست تا کشتی جان را ببرد سوی نجات

دست ما را برساند به دعای عرفات

 

موسی من تو به دنبال کدامین خضری؟

گوشه ی چشم تو ابری ست پر از آب حیات

 

خوش به حال شهدایی که نمردند هنوز

که دلی دارند بشکسته تر از پیرهرات

 

دردشان دردی ست از درد ابوالفضل علی

تشنه لب با تن پر زخم لب شط فرات

 

      نیست جز از جگر خونی شان این همه گل

      نیست جز از نفس زخمی شان این برکات

 

      یا حسین ابن علی عشق، دعای عرفه ست

      عشق آن عشق که بیرون بردم ازظلمات

 

      پشت بر کعبه نکردی که چنان ابراهیم

      به منا با سر رفتی پی رمی جمرات

 

      به منا رفتی و قنداقه ی توحید به دست

      تا بری باشی از ملعبه ی لات و منات

 

      تو همه اصل و اصولی تو همه فرع و فروع

      تو همه حج و جهادی تو همه صوم وصلات

 

      ظاهر و باطن تو نیست بجز جلوه حق

      که هم آیین صفاتی و هم آیینه ی ذات

 

      مرحبا آجرک الله بزرگا مردا

      نیست در دست تو جز نسخه ی حاجات و برات

 

      شعر ناقابل من چیست که نذر تو شود

      جان ناقابل من چیست که گویم به فدات

 

      تو کدامین غزلی عطر کدامین ازلی؟

      از تو گفتن نتوانند چرا این کلمات؟

 

      جبل الرحمه همین جاست همین جا که تویی

      پای این سفره که نور است و سلام و صلوات

علیرضا قزوه   

 

ویژه نامه روز عرفه,شعر در مورد روز عرفه

اشعار روز عرفه 

 

لبیک که در دل عرفات است و منایم

لبیک که از خویش نمودند جدایم

 

لبیک که سر تا به قدم محو خدایم

لبیک که امروز ندانم به کجایم

 

پرواز کنان زین قفس جسم ضعیفم

گه در جبل الرحمه و گه مسجد خیفم

 

آن وادی سوزنده که دل راهسپارش

پیداست دو صد باغ گل از هر سرخارش

 

دارند همه رنگ خدائی زعبارش

هر کس به زبانی شده همصحبت یارش

 

قومی به مناجات و گروهی به دعایند

از خویش سفر کرده در آغوش خدایند

 

      این جا عرفات است و یا روح من آن جاست

      هم شده آتشکده هم دیده دو دریاست

 

پای جبل الرّحمه یکی زمزمه بر پاست

این زمزمه فریاد دل یوسف زهراست

 

این سوز حسین است که خود بحر نجات است

می سوزد و مشغول دعای عرفات است

 

دیشب چه شبی و چه مبارک سحری بود

ما غافل و در وادی مشعر خبری بود

 

در محفل حجاج صفای دگری بود

اشک شب و حال خوش و سوز جگری بود

 

هر سوخته دل تا به سحر تاب و تبی داشت

اما نتوان گفت که مهدی چه شبی داشت

 

      ای مشعریان دوش به مشعر که رسیدید

      آیا اثر از گمشدهۀ شیعه ندیدید؟

 

آیاد دل شب نالۀ مهدی نشنیدید

آیا زگلستان رخش لاله نچیدید؟

 

آن گمشده مه تا به سحر شمع شما بود

دیشب پسر فاطمه در جمع شما بود

 

 امروز به هر خیمه بگردید و بجوئید

     گرد گنه از آینۀ دیده بشوئید

 

در داخل هر خیمه بگردید و بجوئید

یابن الحسن از سوز دل خسته بگوئید

 

شاید به منی چهرۀ دلدار ببینید

از یار بخواهید رخ یار ببینید

 

امروز که حجاج به صحرای منایند

از خویش جدایند و در آغوش خدایند

 

لب بسته سراپا همه سرگرم دعایند

در ذکر خدا با نفس روح فزایند

 

کردند پر از زمزمه و ناله منی را

یک قافله بگرفته ره کرب و بلا را

غلامرضا سازگار

 

گردآوری:بخش فرهنگ و هنر بیتوته

کالا ها و خدمات منتخب

    تازه های فرهنگ و هنر(شعر و ترانه، هنر و هنرمند، هنرهای دستی، تاریخ و تمدن، مناسبتها و...)

      ----------------        سیــاست و اقتصــاد با بیتوتــــه      ------------------

      ----------------        همچنین در بیتوته بخوانید       -----------------------